اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1009

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

ترك مراده لمراد حبيبه . و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه هر كسى كه با تو صحبت كند و از تو مراد خويش جويد تا تو مراد خود را زير مراد او نيارى محب نباشى . پس [ 86 الف ] هر كسى كه با تو صحبت كند و از صحبت نيك آمدن تو خواهد نه آن خويش و مر ورا به تو نياز نباشد و ترا به وى نياز باشد ، اگر مراد خويش به مراد وى مقدم كنى چگونه محب باشى ، كه وى از تو شرط محبت نه آن طلب كند كه چيزى كنى كه ورا سود دارد ؟ ! و لكن آن طلب كند كه به چيزى كنى كه ترا سود دارد و مر ترا نيك آيد . اگر چنين كنى دوست منى ، و اگر چنان كنى كه ترا بد آيد و زيان دارد دشمن منى . پس محبت حق راست نه مر بنده را ؛ از بهر آنكه محبت بنده را معلول است به طمع . و محبت حق بىعلت است ، و صدق حقيقت محبت بىعلتى است . باز چنين ياد كرد و گفت : « و استحلاء الطبع قائم فيه » . گفت اين ولى كه از همه مرادهاى نفس دور باشد به آن باشد كه طبع وى مر آن را خواهان باشد تا مخالف نفس و قاهر نفس باشد . تا بزرگان چنين گفته‌اند هركه بر مراد خويش قدم نهاد نشان آن است كه نفس وى به نزديك وى از حق عزيزتر است ؛ و هر كسى كه نفس وى به نزديك وى از حق عزيزتر باشد مؤمن نباشد ، ولى و محب كى باشد ؟ ! و اين چنان است كه پيغامبر عليه السلام گفت : و الذى نفسى بيده لن يخلص الايمان الى قلب عبد حتى يكون الله و رسوله احب اليه من نفسه و اهله و ماله و ولده . و اين چنان است كه خداى عز و جلّ گفت اندر قصهء يوسف عليه السلام : وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها . قيل همت به هم قصد و هم بها هم طبع . پس بنده به طبع مؤاخذ نيست چه به قصد مؤاخذ است . چو قصد كرد مر طبع را بر امر مقدم كرد استخفاف [ 86 ب ] و استحقار [ را ] ، و آن استخفاف امر است و استخفاف كردن بر آمر بيم زوال معرفت است . باز چو با هم طبع قصد نكرد و امر را بر طبع مقدم كرد ، دليل تعظيم آمر است ، و تعظيم آمر دليل بقاى محبت است . باز گفت :